این آخرین دل تنگیه منه
شاید دیگه هیچ وقت دلتنگ نشم
شاید دیگه هیچ وقت این طوری دل تنگ نشم
چون دیگه اون آدم سابق نیستم
رنگ دل تنگی هام هم عوض می شه
5 شنبه وقتی روی نیمکت خالی وسط جایی که زمانی بخشی از زندگیم بود نشسته بودم
تمام خاطراتم روبروم ثابت شد
خاطرات شیرین
از زمانی که کودک بودم ، پاک بودم ، مهربون بودم
و چه صادقانه می خندیدم
و باور داشتم نسیم را
خاطراتی تلخ
از هزار رنگی های دنیا ، نامردمی ها ، دروغ ها ، گناه ها
دلم تنگ شده برای یه دختر بچه ی خوب و معصوم
برای یه دنیای زیبا و بخشنده
به پشتم نگاه کردم
هیچی ندیدم
ته یه باغ مه گرفته
همه چی توهم بود
فهمیدم
تمام این 21 سال خواب بودم
و یهو یه چیزی محکم خورد تو سرم
بیدار شدم
امروز
برای اولین بار می دونم چی می خوام
می دونم به کجا می خوام برم
می دونم چی درسته ، چی غلط
می دونم ته این جاده ی بن بست
نردبانی از رنگین کمان خواهم ساخت
می دونم سفرم قرن ها قبل آغاز شده بود
و من در جستجوی گوشه ای امن هنوز تو نقطه ی شروع مونده بودم
می دونم تغییر باید کرد
. . .


